حسن آن روز ، در آن كوچه جان داد
كه زهرا جاي سيلي را نشان داد
شده بغض گلويش يك سوالي
چرا بابا به دشمنها امان داد
حسن آن روز ، در آن كوچه جان داد
كه زهرا جاي سيلي را نشان داد
شده بغض گلويش يك سوالي
چرا بابا به دشمنها امان داد
تا پرده ي حــــجاب ز رويت كنار رفت
بابا زقلــــب دختركت هـــــم قرار رفت
اينقدر گويمت ، زير باران سنگ ها
كز پاي زخمــــي ام توان فــــــرار رفت
خون گـريه كنم به وقت نوشيدن آب
ياد آيدم از تشنگـي طفـــل رباب
اي كاش كه حرمـله به دل رحمي داشت
ميذاشت كه تا رود به چشمانش خواب
آب را گل نكنيم
كه چندين سال است
افزون ز هزار
تشنه است طفل رباب
و در آن خيمه ي دور
بسوزد جگر تب داري
و لب رود فرات
پر كند ساقي مشك
تا فرو بنشاند
اندوه دلي
آب را گل نكنيم
ساقي آمد لب رود
روي زيبا دو برابر شده بود
مشك خود را ساقي
پر نموده است ز آب
و خودش لب تشنه
و دريغ از
نوشيدن يك قطره ي آب
آب را گل نكنيم
دست ساقي فتاده به زمين
مشك او گريان است
و لبش خشك
ننوشيده زآب
ديده اش خون بارد
از غريبي حسين
و خجالت كشد از طفل رباب
كودكي كاسه به دست
ز خدا ميخواهد
كه بيايد ساقي
آب را گل نكنيم
چه گوارا اين آب
چه زلال است اين رود
مردم كوفه نگر
چه جفايي كردند
ديده هاشان گريان
خانه شان ويران باد
من شنيدم كه چه كردند بر آن نور دو عين
سينه اش بشكستند
سينه اي را كه بوده است يقين
جاي خدا
و بريدند سرش را
ز قفا
ماه رويش به ني كرد طلوع
زير تيغ و نيزه
جسم پاكش عريان
آب را گل نكنيم
كوفيان كي دانند
كوفيان كي فهمند
ارزش يك گل سرخ
غنچه را مي چينند
غنچه ي نشكفته
آب را گل نكنيم
سال ها مي گذرد
ديدگان پسرش گريان است
هنگام وضو
وقت نوشيدن آب
و از او مي پرسد
كه پدر
بهرچه؟
با لب تشنه
بريدند سرت را ز قفا
قرن ها بگذشته
كس نبردست ز ياد
پدرم روي لبش زمزمه هست
وقت نوشيدن آب
نام زيباي حسين
و هزاران چون او
آب را فهميدند
گل نكردن آن را
ما نيز
آب را گل نكنيم.